
ایشالله خوب و خوش باشد هر جا که هستید
ما هم خوبیم شکر
راستی یادم رفت بگم که من چهارشنبه جواب آزمایشمو بردم رویان برای بند ناف که متاسفانه یکیش باید تکرار بشه دعا کنید
تکرار کردم درست باشه ![]()
پنج شنبه هم که هم من هم همسری خونه بودیم و ناهار جاتون خالی ماهی خوردیم و بعد من رفتم ختم مادر همکارم و از اونجا هم رفتم بهار البته همسری و گل پسری خونه موندن و از خیابون بهار یه کالاسکه سفری خریدم برای خونه مامانم که علی رو بغل نکنه و یه بلوز شورت سفید و یه پستونک و ساعت ۸ هم اومدم خونه و دیدم همسری با علی کلی کلنجار رفته و بچه پررو اصلا نخوابیده![]()
جمعه اول اردیبهشت صبح برق نداشتیم و تلفنمون قطع بود که خواهر همسری به موبایلم زنگ زد که عموشون فوت کرده و منم یه جوری به همسری بگم که وقتی من تسلیت گفتم به خواهرش و تلفن رو قطع کردم همسری گفت کی مرده منم سریع گفتم عموت حال کردید چه آروم گفتم ناراحت نشه![]()
خدارحمتش کنه مردی خوبیی بود و کلی هم ناراحت شدم
و همسری گریه کرد
و مردد بود بره یا نره چون شهرستان هستند و منم کاری نداشتم گفتم خودت می دونی ![]()
بعدازظهر رفتیم خونه خواهرمو همسری کامیشونو درست کرد و هاردشو عوض کرد و اومدیم خونمون و تو خونه توپ ترکیده بود و همسری بالاخره قصد رفتن کرد و ساعت ۹.۵ رفت ترمینال غرب
یه چیز بگم
بعد از رفتنش کلی گریه کردم
با اینکه وقتی خونس کلی خروس جنگی
هستیم
ولی نبودشم نمیشه تحمل کرد ![]()
خلاصه تا ۲.۵ نیمه شب داشتم کار می کردم
و بعد خوابیدم ![]()
صبح شنبه دوم اردی بهشت هم علی رو بردم خونه مامانم و گفتم همسری نیست و مامانم کلی دعوام کرد که چرا شب تنها موندم
و همسری هم زنگ زد که رسیده و منم تا بعدازظهر اداره بودم و رفتم خونه مامانم که گفت شب باید بمونم همونجا و تو خونه تنها نباشم و منم قبول نکردم چون هیچی با خودم نبرده بودم و پارکینگ هم ندارن و بعد قرار شد مامانم و خواهرم بیان خونمون و من با علی برگشتم خونه و خیلی خسته بودم و پشیمون شدم
از اینکه نموندم اونجا چون باید شام می پختم منم تنبلللللللللل
بالاخره مجبور شدم و قیمه پختم
و مامانم اومد و بعد خواهرم و بنده خدا خواهرم سیب زمینی سرخ کرد و منم کمی رفتم خرید و اومدم و برنج گذاشتم و سالاد شیرازی
درست کردمو ساعت ۹ هم خواهرم اومد با پسرش و بعد شام خوردیم و خواهرم ساعت ۱۲ شب رفتند و من هم جمع و جور کردمو علی هم که یا بغل مامانیش بود یا خالش و کلی بازی می کرد و ساعت ۱ خوابید و من بعد از خوابوندش تازه رفتم و سوپی که براش پخته بودمو میکس کردم.
یکشنبه ۳ اردیبهشت هم صبح خواهرم رفت و منم ظرفهارو جا به جا کردمو رفتم برای مامانم نون خریدمو اومدم
اداره و همسری هم شکر خدا رسیده بود تهران و رفته بود محل کارش ![]()
ساعت ۲ هم میرم خونه به امید خدا ![]()
دیروز سالگرد ازدواجمون بود ششمین سالگرد ازدواجمون تموم شد و وارد هفتمین سال شدیم به همراه ثمره زندگیمون ![]()
علی هم که کلا خیلی اذیت کرد هم سر شام هم موقع کیک و فهمیدیم که پیتزا می خواد و کیک وقتی دستش می دادیم آروم میشد ![]()
یه صحنه ای دیروز دیدم که با همسری کلی خندیدیم وقتی علی رو از روی صندلی غذا آوردیم سر میز یهو حمله کرد به سمت پیتزای باباش![]()
این روزها کمی زودتر از اداره درمیام و مرخصی میگیرم تا مامانم کمتر خسته بشه
البته یه ساعت زودتر اونقدر فرقی نداره ولی بازم زودتر تحویلش میگیرم و مامانم می تونه راحت ناهار بخوره ![]()
شنبه ۲۶ فروردین هم که مامانم خونمون بود و بعدازظهر رفتم خونه و خواهرم با پسراش اونجا بودند و پسر خواهرم منو برد دکتر به خاطر اینکه شیر توده شده بود ![]()
شنبه بعدازظهر بالاخره ماشینو تحویل گرفتیم و من یکشنبه با ماشین اومدم اداره
بعدازظهر یکشنبه یعنی۲۷ فروردین هم بعدازظهر با مامانم رفتیم خونه خواهرم و تا ۶.۳۰ اونجا بودیم ![]()
دوشنبه و سه شنبه هم که وقتی علی رو تحویل گرفتمو اومدم خونه خوابیدیم تا ۷ کلی خستگیمون در رفت ![]()
چهارشنبه ۲۹ فروردین هم همسری شب کیک ناپلوئنی خرید برای سالگرد ازدواجمون و شام هم از بیرون پیتزا گرفتیم![]()
الان هم در خدمت شما هستم و ساعت ۲.۰۵ میرم خونه ![]()
آخر هفته ی خوبی داشته باشید دوستتون دارم ![]()
التماس دعا ![]()
سلام
همون طور که گفتم این روزها بی ماشینم و فقط پول آژانس می دم و از شانس دو جا مهمونی دعوت شدم
و البته یکیش سمت خونه خودمون بود ولی باز هم من با آژانس رفتم چون سخته با بچه و کیف و ...
سه شنبه ۲۲ فروردین هم با آزانس اوومدم اداره و برگشتم و چهارشنبه مرخصی گرفتم و ناهار خونه دوستم دعوت بودم و بعد از جمع و جور کردن خونه با آزانس رفتم خونشون و اونم یه دخمل ۵ ماهه داره و ناهار هم ماکارونی
خوردیم و از بچه ها عکس گرفتیم و خیلی با نمک بهم نگاه می کردن
شب هم علی رو بردم حمام
برای بار دوم ![]()
پنج شنبه ۲۴ فروردین هم ناهار خونه یکی از دوستام دعوت بودم
و با آزانس رفتم دنبال دنبال یکی دیگه از دوستام که از شمال اومده بود و با هم رفتیم مهمونی البته چون مسیرم دو تا شده بود خیلی طول کشید و علی هم کلافه شده بود
وقتی رسیدیم چند تا دیگه از دوستام هم اونجا بودن و همشون نی نی داشتن 
بغیر از یکی در کل خیلی خوش گذشت و دوستمم خیلی تو زحمت افتاده بود و کلی خونش بهم ریخت و برای ناهار هم جوجه و کباب
سفارش داده بود خیلی زیاد با سبزی خوردن و ماست موسیر و دوغ و نوشابه
و بعد از ناهار هم ژله بستنی
بهمون داد و تا ۶ اونجا بودیم و بعد برگشتم خونه دوباره با آزانس و همسری هم اومد جلوی در و کمک کرد وسایلو برد بالا علی هم خیلی خسته بود و خوابید 
جمعه ۲۵ فروردین در کل بی حوصله بودم و همسری هم از شب کله پاچه
بار گذاشت یعنی شب قبل رفت از شهروند خرید و جمعه خوردیم ولی خوشمزه نشده بود ![]()
تا شب همین جور ولو بودم و فقط به علی فرنی دادم خورد و شب هم حریره بادوم و قرار شد مامانم صبح بیاد خونه ما و علیو نگه داره
ماشاالله چه بارونی هم می اومد و شام هم همسری برنج و مرغ درست کرد
با سیب زمینی سرخ شده و منم تا ۲.۳۰ شب خونه تمیز کردم و کارهای فردارو انجام دادم و نزدیک ۳ خوابیدم 
وای امروز صبح چه بارونی می اومد منم موش آب کشیده شده بودم
البته دیگه با آژانس نیومدم و با دوتا ماشین اومدم شد ۱۶۰۰ تومن ۷۴۰۰ تومن تو جیبم ![]()
علی هم صبح چشماشو اندازه یه قابلمه باز کرده بود
قربونش برم و از خواب خبری نبود بیچاره مامانم ![]()
چرا این روزها گیر دادم به دنت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون هم از نوع طالبیش![]()
همسری میره از شهروند ۱۰ تا ۱۰ می خره دو روزه تمومه![]()
عکس علی و دوتا از دوستاش در ادامه مطلب با همون رمز قبلی
سه شنبه ۱۵ فروردین از اداره برگشتنی رفتم و برای خودم کیک
گرفتم و گفتم روش بنویسه عزیز دلم تولدت مبارک
بعد با مامانم و علی رفتیم خونه خواهرمو کیک و شمع هم بود و کمی رقصیدیمو عکس و فیلم گرفتیم و آخر سر کیک رو خوردیم
و ۸ هم اومدم خونه در ضمن کادوی خواهرمم یه اسپری و خط چشم و رژ لب بود 
چهارشنبه هم دوباره رفتم خونه خواهرمو برام جوجه درست کرده بود و خوردم
و صحبت و ... ۶ اومدم خونمون و شام هم قورمه سبزی درست کردم
(چه عجب)
پنج شنبه ۱۷ فروردین صبح همسری نرفت اداره و من رفتم آزمایش دادم که ۶ ماهه دوم برای بند ناف بود و بعد آرایشگاه
رفتم و برگشتم خونه علی هم پیش باباش بود و بعدازظهر هم اومدن و فرمو درست کردن چون خوب روشن نمیشد
جمعه هم به جمع و جور کردن گذشت و بعدازظهر هم پسر داییم و خانمش اومدن با دختر داییم و شام هم خونه مامانم بودند و ما هم دعوت شدیم
و منم وسایلمو بردم تا شب بمونم همونجا
بعد از رفتن مهمونها هم تا ۳ صبح بیدار بودیم
و خواهرم آشپزخونه رو جمع و جور کرد و منم خونه رو جارو برقی کشیدم
مامانم این روزها کمرش خیلی درد میکنه
و من از طرفی نگران خودشم و از طرفی ناراحت اینم که شاید نتونه علیو نگه داره ![]()
شنبه ۱۹ فروردین ماه هم که طبق معمول اومدم اداره و بعدازظهر هم رفتم خونه مامانم و چون کلیدم پیش همسری مونده بود
نتونستم برم خونمون و تا ۸ موندم تا همسری بیاد بعد از رفتن به خونه کمی استراحت کردمو همسری برای علی سوپ
گذاشت و منم برای اولین بار خودم
بردمش حمام و همسری هم اومد کمک
که سوپ سوخت و ما به فرنی اکتفا کردیم
یکشنبه ۲۰ فروردین هم طبق معمول گذشت و شب برای علی هویج و سیب زمینی و برنج گذاشتم پخت و با کره و کمی آبلیمو دادم خورد.![]()
امروز صبح هم علی کوچولو نازمونو بردیم خونه مامانم و همسری منو رسوند اداره و بعد ماشین رو برد تعمیرگاه و الان من بی ماشینممممممممم خیلی سخته چه جوری برم خونهههههههههه ![]()
تنبل شدم اساسییییییییی![]()
دیروز از اداره رفتم خونه مامانم
و به همراه فندقی اومدیم خونمون و بعد از دادن فرنی مامانم علی رو برد حمام و برای اولین بار تو وانش گذاشتیم و کلی هم ذوق کرد و بازی می کرد
و پاشو می کوبید تو آب ![]()
مامانم هم که می خواست برای تولدم کادو بخره گفت که با من بره بهتره و به سلیقه خودم خرید میکنه در ضمن همسری هم از اداره اومد و علی رو نگه داشت و گفت از طرف اون هم عینک آفتابی بخرم تا مرز ۱۵۰۰۰۰ تومن بعد هم منو مامانم حاضر شدیم و رفتیم دنبال خواهرم و با هم رفتیم و نتیجه حاصل هم خرید دو عدد بلوز توسط مامانم و خواهرم و عینک آفتابی از طرف همسری البته ۱۶۵۰۰۰ تومن شد مارک شانل ساعت ۱۰.۳۰ هم اومدم خونه و دیدم علی تازه از خواب بیدار شده به همراه پدرش و سریع براش حریره بادوم درست کردم و خودمون هم رب و تخم مرغ
به همراه سبزی خوردن خوردیم و تا ساعت ۱ بیدار بودم و جمع و جور میکردم و کارهای علی رو انجام میدادم و آخر سر با خستگی هر چه تمام خوابیدم.
عکس کادوها در ادامه مطلب بدون رمز